تنـهـــــــــــــایــــــــــــــ♥♥♥

خدایا ! من را در برابر بعضی از دوستانم محافظت کن

خودم از عهده تمام دشمنانم بر میآیم ...

♥♥♥♥♥♥♥♥♥

+ تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 8:27 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |
صبر کردن دردناک است
 
و فراموش کردن دردناک تر

 ولی از این دو دردناک تر این است که ندانی باید صبر كنی یا فراموش

+ تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1392ساعت 2:59 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |
ازم پرسید به خاطر کی زنده هستی؟
با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم : به خاطر تو…
بهش گفتم : به خاطر هیچکس !!!
پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ب
با اینکه دلم داد میزد به خاطر دل تو …
با بغضی غمگین بهش گفتم : به خاطر هیچ چی !!!
ازش پرسیدم :تو به خاطر چی زنده هستی؟
در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود گفت :
به خاطر کسی که به خاطر هیچ زندست!

+ تاريخ سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 15:49 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |
آنقدر پیش این و آن از خوبــــــــی هایش گفتم

که وقتی سراغش را می گیرند شرم دارم بگویم تنهایــــــــم گذاشت

+ تاريخ سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 15:47 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |
سكوت رامیپذیرم اگربدانم روزی باتو

سخن خواهم گفت تیره بختی رامیپذیرم

اگربدانم روزی چشمان توراخواهم سرود

مرگ رامیپذیرم اگربدانم

روزی توخواهی فهمیدكه دوستت دارم

(دوست دارم فقط به خاطرخودت )

+ تاريخ سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 15:35 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |

ببخشم کسانی را که هر چه خواستند با من با دلم با احساسم کردند

ومرا در دوردست خودم تنها گذاردند

و من امروز به پایان خودم نزدیکم...

 پروردگارا به من بیاموز در این فر صت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 13:4 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری

آنگاه که حتی گوش خود را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای

خوشبختی خودت دعا کنی؟

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 13:1 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |

آنقــدر مــــرا سرد کـــرد ؛

از خــــودش .. از عشـــق ..

کــه حـــالا بــه جـــای دلبستن ،  یــــخ بستــه ام!

آهــــای !!!

روی احســاســم پــا نگذاریــد ..

لیـــز می خوریــد .!.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 13:0 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |
 تنها نشسته ام...

چای مینوشم، و بغض می کنم !

هیچکس مرا به یاد نمی آورد !

این همه آدم، روی کهکشان به این بزرگی !

و من ...

حتی آرزوی یکی نبودم ...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 12:54 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |

دلم می خواهد بخوابم ....

مثل ماهی حوضمان 

که چند روزیست روی آب خوابیده است

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 12:53 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |

خدایا!خیلی تنها شدم

گراهام بل ِ لعنتی عزیز !

تلفنی که زنگ نمی خورد
که

نیازی به اختراع
نداشت !!

حوصله
ات سر رفته بود

" چسب ِ قلب
" اختراع می کردی ؛

می چسباندیم روی این ترک های
قلب ِ صاحب مرده مان

و غصه ی
زنگ نخوردن ِ تلفنی

که اختراعش
نکرده ای را

نمی خوردیم
!!

ساده
بگویم گراهام بل عزیـــز !

حال ِ این روزهای مرا ، تــو هم مقصری
...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 12:49 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |


۩ஜ تو را از دور می بوسم به چشمی تر خداحافظ
مـرا باور نکردی می روم دیگـر خداحافـظ
مرا لایق ندیدی تا بپرسی حال و روزم را
بـرو بـا دیـگـران ای بـی وفـا دلبــر خـداحافــظ ஜ۩

+ تاريخ شنبه دوازدهم اسفند 1391ساعت 11:56 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |

این بار که کسی آمد نمــی گویمـ بـــرو


حــتی نمی گــویم کس دیگـــری رامی خـــواهم


فقـط می گــویم :

ببیـــن ! من شکــستـ ه ام !

خستــه ام !

کمی آرامم کــــن ...

همـیـن !!!

+ تاريخ دوشنبه سی ام بهمن 1391ساعت 9:42 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |

همیشه میترسیدم تو را از دست بدهم ، همیشه میترسیدم رهایم کنی ،مرا تنها بگذاری

اما…. تو آنقدر خوبی، که به عشق و دوست داشتن وفاداری

که حتی یک لحظه نیز فکر نبودنت را نمیکنم

همین مرا خوشحال میکند ، همین مرا به عشق همیشه داشتنت امیدوارم میکند

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم بهمن 1391ساعت 17:20 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |

خدایا وقتی دلت میگیره چیکارمیکنی؟

میری یه گوشه میشینی وگریه میکنی؟؟

هی بانگات بازی میکنی که یادش بره میخواسته گریه کنه؟

یه لیوان اب میخوری که بغضت وبفرستی پایین؟

یادت میادکه خدایی وهمیشه بایدتنهاباشی؟؟؟

خدایانمیدونی من این روزا چقد خدا بودم....♥♥♥

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم بهمن 1391ساعت 9:22 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |

منتظر لحظه اي هستم كه دستانت را بگيرم

در چشمانت خيره شوم

دوستت دارم را بر لبانم جاري كنم

منتظر لحظه اي هستم كه در كنارت بنشينم

سر رو شونه هايت بگذارم….از عشق تو…..

از داشتن تو…اشك شوق ريزم

منتظر لحظه ي مقدس كه تو را در اغوش بگيرم

بوسه اي از سر عشق به تو تقديم كنم

وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هديه كنم

اري من تورا دوست دارم

وعاشقانه تو را مي ستايم

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 17:18 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |

 عشق از دوستی پرسید:تفاوت من وتو در چیست؟

دوستی گفت:من افراد راباسلامی اشنامیکنم ولی توبانگاهی

ومن ان را بادروغی جدا میکنم ولی توبامرگ...♥♥♥

+ تاريخ جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 18:18 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |

شبی خواب دیدم با خدا کنار ساحل قدم میزنم، رد پای هر دوی ما روی

ساحل بود، وقتی برگشتم و به گذشته نگاه کردم دیدم در موقع سختی

تنها یک ردپا کنار ساحل است. پس به خدا گله کردم و گفتم: خدایا چرا در

موقع سختی مرا تنها گذاشتی، خدا لبخندی زد و گفت: فرزندم در آن

موقع تو بر دوش من بودی...

+ تاريخ دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 11:27 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |

قلب های شکسته به دنبال چه می باشید؟

به دنبال عشق می باشید که ذره های شکسته قلبتان را پیوند زند؟

اشتباه نکنید

نگذارید که قلبتان این بار خرد و خاکستر شود.

عشق قلب را پیوند نمیزند بلکه ذره های شکسته را خاکستر میکند.

به دنبال چه می گردید؟

عشق؟

چرا عشق؟

چرا محبت نه؟

عشق دروغ است

حسی است وسوسه انگیز

عشق بیماریست دردی است بی درمان.

مبادا مبتلا شوی که رهایی از آن بسی مشکل تر از دچار شدنش می باشد.

عشق جنون است

دیوانه گیست

چرا میخواهید عاشق شوید؟

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 22:41 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |
تصمیمم را گرفته ام ....

از امشب.... تمام احساسی که به " تو " دارم را بیان می کنم...

می گویم که دوستت دارم , دلتنگتم , به آغوشت نیاز دارم !

به درک که مغرور میشوی , یا اینکه کمتر دوستم خواهی داشت و یا حتی ترکم می کنی و تنها می مانم !

مهم این است :

شاید فردایی نباشد , که عشقم را به پایت بریزم !

پس :


گل نازم عاشقانه و صادقانه " دوستت دارم " !
+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 22:26 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |

عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ عشق فقط میگه: تو ماله منی .


عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی .


عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟ فقط میگه:


باعث می شی قلب من به ضربان بیفته .


عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟


فقط میگه: همیشه با منی .


عشق نمی پرسه دوستم داری؟


فقط میگه: دوستت دارم.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 22:13 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |

آرام بخوان چون آهسته نوشتم ،

بی پروا بخوان چون از خود نوشتم ،

نزدیک کسی نخوان چون تنها نوشتم

و از دل بخوان چون با دل نوشتم

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 12:48 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |

  کاش میفهمیدی ...


  قهر میکنم تا دستم را محکمتر بگیری !!!


  و بلندتر بگویی بمان.....


 نه اینکه شانه بالا بیاندازی و آرام بگویی هرجور راحتی...

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم آذر 1391ساعت 12:54 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |
دلم بهانه ات را می گیرد ...♥♥♥

 چقدر امروز حس می کنم نبودنت را ...


 صدایت در گوشم می پیچد و من می گویم :


 " جانم؟ .... مرا صدا کردی؟! "


+ تاريخ شنبه بیست و پنجم آذر 1391ساعت 12:34 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |

 خـــــــــــــــدایـــــــــــــــــــــا ....♥♥♥


  خـــیـــلـــی هـــا دلـــمــــو شـــکـــســــتــــن


  شـب بـیـا بـریـم سراغشون


  من نـشـونـت مـیـدم


 تـــــو بــبـــخــشــشــون ...

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم آذر 1391ساعت 12:26 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |
❤گفتم:میری؟گفت❤:آره گفتم:منم❤ بیام؟

گفت:جایی که من میرم ❤جای 2 نفره نه❤ 3 نفر
گفتم:برمی گردی؟
فقط خندید.❤....
اشک❤ توی چشمام حلقه زد
سرمو پایین❤ انداختم
دستشو زیر چونم گذاشت❤ و سرمو بالا آورد
گفت❤:میری؟
گفتم:آره
گفت:❤منم بیام؟
گفتم:جایی که من میرم جای❤ 1 نفره نه 2 نفر
گفت❤:برمی گردی؟
گفتم:جایی که میرم راه برگشت❤ نداره
من رفتم❤ اونم رفت
ولی
اون❤ مدتهاست که❤ برگشته
وبا ❤اشک چشماش
خاک مزارمو❤ شستشو میده .

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم آذر 1391ساعت 22:15 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |

روزگاری خواهد رسید ....♥♥♥

همچنان که در آغوش دیگری خفته ای ،

به یاد من ...

ستاره ها را خواهی شمرد تا آرام شوی !

دلت هوایم را خواهد کرد ... !

به یاد خواهی آورد باهم بودن هایمان را ...

به یاد خواهی آورد خنده هایم را ...

به یاد خواهی آورد اشک هایم را ...

به یاد خواهی آورد حرف هایم را ...

مطمئنم در آن لحظه در دلت می گویی :

من تو را می خواهم
+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت 10:5 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |
♥♥♥دلم تنگ است...                                                                                     

دلم تنگ است برای بودنت میان این قلب پر هیاهو.

چند وقتیست که فراموشت کرده بودم، نه یادی از تو می کردم و نه سراغی از تو می گرفتم.

خیلی برایم سخت است که چگونه تو را شریک عشق های دیگرم کردم، بی آنکه بدانم هیچکس جز تو لایق وابستگی نیست.

این شرمساری را چگونه پنهان کنم وقتی که مدام از پیام هایت روی بر می گرداندم و تو هر بار مرا می خواندی،

و چگونه این محبتت را پاسخ دهم در حالی که تو را رها کرده بودم، لحظه ی مرا به خود وانگذاشتی.

چگونه این بزرگی را در فریادم نگنجانم و چگونه از مهربانی بی حدت این بغض را پنهان کنم وقتی که دنیا بر من تنگ آمده بود و یقین کردم که هیچ پناهی جز تو ندارم، باز تو بسویم آمدی بی هیچ منتی و هیچ سرزنشی، شنیدم مرا خواندی:

برگرد، مطمئن برگرد تا یک بار دیگر با هم باشیم

تا یک بار دیگر دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم و تا ابد برای هم باشیم.

 

خدایـــــای عزیزم! ای آرامش دهنده این جسم خسته و روح پر جراحت

تو را سپاس که هزاران بهانه دستم می دهی و هزاران راه پیش پایم می گذاری تا بار دیگر به سوی تو باز آیم.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت 9:10 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |
♥♥♥چه رسم جالبیست !!

محبت را می گذارند پای احتیاجت ...

صداقت را پای سادگیت ...

سکوتت را می گذارند پای نفهمیدنت ...

نگرانیت را می گذارند پای تنهاییت ...

وفاداریت را می گذارند پای بیکسیت ...

وآنقدر تکرار می کنند که خودت باورت می شود !!!

که تنهایی ...

بی کسی ...

و محتاج ...

+ تاريخ شنبه یازدهم آذر 1391ساعت 18:54 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |
 



♥♥♥حسرت همیشگی ...

حرف های ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی ، وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی ...

ناگهان چه زود دیر می شود...

+ تاريخ شنبه یازدهم آذر 1391ساعت 16:49 نويسنده هـــــــــــــانــــــــــــ |